در دلم آرزوی آمدنت مُرد
"بی تو شاید باید از آن کوچه گذر کرد"
پ ن: این دو خط را برای آمدنش آماده کرده بودم
ولی حالا برای رفتنم می نویسمش:
" می دانستم!
نمی آیی "
«پایان»
اوج
پریشانم
به قله که می رسم
باور نمی کنم
می دانم این دایره ی سرگردان
می چرخد و اوجم را وارونه می کند
«علیرضا میراسدالله»
به زبان فارسی پشتو میگم، مفهومه؟!
اينبار نوبت من بود!
نگاه کن!
من
اینجا
هنوز سرپا ایستاده ام
و به ستاره ام زل زده ام
آری!
روزگار
گاهی هم طوری رقم می خورد که من می خواهم
بهتر بگویم
روزگار همیشه هم بر وفق مراد تو نیست
خواب
خاک بر سر آن خوابی که تو در آن نیستی!
دیدگانم هر صبح
اولین لحظه به خود
این چنین می گویند!
خيره
او زل زده بود
به گوشه ای از خاطره ای
که دیگر تو در آنجا نبودی
«ایلیا.ت»

کور کر لال!
سالها با نگاهت صحبت می کردم
اما افسوس
نمی دانستم که چشمهایت ناشنوایند...
لبريز شد!
سردم است
بی خیال انتظارت می شوم
شیشه هم سنگ تو را به سینه زد که شکست؟...
پ ن: هر حسی یه تاریخ انقضائی داره!
خستگی یا دل زدگی یا ...
اسمشو هر چی میخوای بذار
خانه
اینجا
خانه ی تاریک من است
خانه ی کوچک تاریکی
که در ذهن پنجره اش
خورشیدی نیست
اینجا
خانه ی بی رویایی است
که گل های قالی اش نمی بویند
و ریشه هایش نمی رویند
اینجا
خانه ی من است
با آنکه بسیار کوچک است
من به راحتی در آن گم می شوم
اینجا خانه ی مرموزی است
با صداهای نا آشنا
و بوهای غریب
با سایه های لرزانی
که به رنگشان در آمده ام
و با بغضی
که سالهاست انباشته می شود
اینجا
خانه ی کوچک تاریکی است
که من در آن گم شده ام
«علیرضا میر اسدالله»

با توام! با تو
غرورم
ترک خورد
وقتی از دستت افتاد
نه!
وقتی رهایش کردی
.
.
.
غرورم
تنها دارایی ام
تنها خود ساخته ام
خسیس می شوم!
آری
دیگر داشته هایم را به این و آن نمی سپارم
.
.
.
غرورم
باید دوباره بسازمش
از نو
یک غرورِ نشکن
.
.
.
کاش می فهمیدی
غرورم
ظرفهای چینی آشپزخانه نیست
که بتوانی به راحتی
دور بریزی
